" تقدیم به همه مادران
دنیا "
...................
در عالم کودکی به مادرم قول دادم ...
که تا
همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم ،
مادرم مرا بوسید و گفت : نمی توانی عزیزم !
گفتم می توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم.
مادر گفت یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی..
نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم ،ولی خوب که فکر می کردم مادرم را بیشتر دوست داشتم.
معلمی داشتم که شیفته اش بودم ولی نه به اندازه مادرم...
بزرگتر که شدم عاشق شدم ،
خیال کردم نمی توانم به قول کودکی ام عمل کنم ...!
ولی وقتی پیش خودم گفتم کدامیک را بیشتر
دوست داری باز در ته دلم این مادر بود که انتخاب شد...
سالها گذشت و یکی آمد...
یکی که تمام جان من بود...
همانروز مادرم با شادمانی خندید و گفت دیدی
نتوانستی...
و من هرچه فکر کردم او را از مادرم و از تمام دنیا یشتر می خواستم.
او با آمدنش سلطان قلب من شده بود.
من نمی خواستم و نمی توانستم به قول دوران کودکیم عمل کنم...
آخر من خودم هم مادر شده بودم...
" روز مادر مبارک "

اسمتون با چه حرفی شروع میشه !!!؟؟؟
...............................

ﺍﻟﻒ : ﻣﻐﺮﻭﺭ ﻭ ﺧﻮﺷﮔﻞ
ﺏ : ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺯﻳﺮﮎ
ﭖ : ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﻐﺮﻭﺭ ﻭ ﺩﺳﺖ ﻧﻴﺎﻓﺘﻨﻲ
ﺕ : ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﺧﻨثی
ﺙ : ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺯﻳر
ﺝ : ﺣﺴﻮﺩ
ﭺ : ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﺪ
ﺡ : ﺑﺎﺣﺎﻝ ﻭ ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺭﻭﻥ ﻭ ﻟﻮﺱ
ﺥ : ﮐﻴﻨﻪ ﺍﯼ
ﺩ : ﺑﻪ ﻣﺎﺩﻳﺎﺕ ﺍﻫﻤﻴﺖ ﻣﻴﺪﻫﯿﺪ
ﺫ : ﻋﺸﻖ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﻣﻘﺪﺱ ﺗﺮﻳﻦ ﭼﻴﺰ ﺍﺳﺖ
ﺭ : ﻋﺎﺷﻖ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﭘﺸﯿﻤﺎﻥ
ز : ﺳﺎﺩﻩ
ﻭ ﺑﯽ ﮐﻴﻨﻪ
ﮊ : ﺩﺍﺭﺍﯼ ﻋﻤﺮﯼ ﮐﻮﺗﺎﻩ
ﺱ: ﺩﺳﺖ ﻭ ﺩﻟﺒﺎﺯ ﺗﺮﻳﻦ ﺍﻓﺮﺍﺩ
ﺵ : ﺑﺎ ﺳﻴﺎﺳﺖ
ﺹ: ﺑﯽ ﺻﺪﺍ ﻧﻴﺶ ﻣﻴﺰﻧﯾﺪ
ﺽ: ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺑﻠﺪ ﻧﻴﺴﺗﯿﺪ
ﻁ : ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺯﻭﺩ ﺭﻧﺞ
ﻅ : ﭘﺮﺣﺮﻑ
ﻉ : ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻭ ﺍﻏﻠﺐ ﻻﻏﺮ
ﻍ : ﭘﻮﻝ ﺩﻭﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ
ﻑ : ﻣﺸﮑﻼﺗﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﺯ ﻧﻤﯽ ﺩﻫﺪ.
ﻕ : ﻫﻮﺱ ﺑﺎﺯ ﻭ ﺑﯽ ﮐﯿﻨﻪ
ﮎ : ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﻮﺫﯼ ﻭ ﺑﺎ ﺳﻴﺎﺳﺖ
ﮒ : ﻋﻤﺮ ﺑﻠﻨﺪ
ﻝ : ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﻳﯽ ﭘﻴﭽﻴﺪﻩ
ﻡ : ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ
ﻥ : ﻫﻨﺮﻣﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﮐﻤﯽ ﻣﻐﺮﻭﺭ
ﻭ : ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻧﻮﺍﺯ
ﻩ : ﺑﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ
ﯼ : ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺗﺮﻳﻦ ﺍﻓﺮﺍد ...

پروین اعتصامی در تاریخ ۱۵ فروردین
۱۳۲۰ و در سن ۳۵ سالگی بر اثر بیماری حصبه درگذشت
و در قم و در حرم حضرت معصومه (س) در مقبرهی خانوادگی به خاک سپرده شد.
پروین اعتصامی در کودکی زبانهای فارسی و عربی و انگلیسی را زیر نظر پدرش میآموزد.
پروین در تمام سالهای تحصیلش شاگردی ممتاز بود.
در زمان تحصیل شعر میسرود و مدتی نیز در همان مدرسهی آمریکایی که درس خوانده بود،
تدریس زبان انگلیسی میکرد. برخی از زیباترین اشعار پروین اعتصامی متعلق به دوران نوجوانی
است .
پروین دردهای مردم را در شعرش انعکاس می داد و با فرهنگ تبعیض و عقب نگه داشتن زن،
به ستیز برخاست و در شعرهایش فریاد کرد.
پروین برای مردم محروم شعر میگفت که از جملة آنها :
«طفل یتیم»،
«تهیدست»،
«تیرهبخت»,
«رنجبر» و
«آشیان ویران» می باشد.
تا بهکی جانکندن اندر آفتاب ای رنجبر
ریختن از بهر نان از چهره آب ای رنجبر
زینهمه خواری که بینی ز آفتاب و خاک و باد
چیست مزدت جز نکوهش یا عتاب ای رنجبر
از حقوق پایمال خویشتن کن پرسشی
چند میترسی ز هر خان و جناب ای رنجبر
جمله آنان را که چون زالو مکندت خون بریز
و اندر آن خون دست و پایی کن خضاب ای رنجبر
دیو آز و خودپرستی را بگیر و حبس کن
تا شود چهر حقیقت بیحجاب ای رنجبر
حاکم شرعی که بهر رشوه فتوی میدهد
کی دهد عرض فقیران را جواب ای رنجبر
آنکه خود را پاک میداند ز هر آلودگی
میکند مردارخواری چون غراب ای رنجبر
گرکه اطفال تو بیشامند شبها، باک نیست
خواجه تیهو میکند هر شب کباب ای رنجبر
گر چراغت را نبخشیدهست گردون روشنی
غم مخور میتابد امشب ماهتاب ای رنجبر.


بیماری پادشاه
===============================
پادشاهی بیمار شد.
گفت: نصف قلمرو پادشاهی
ام را به کسی میدهم که بتواند معالجهام کند.
تمام آدمهای دانا دور هم جمع شدند تاببیند
چطور میشود شاه را معالجه کرد ...
اما هیچ یک ندانستند.
تنها یکی از مردان دانا گفت : که
فکر میکند میتواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید و پیراهنش
را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه میشود...!
شاه پیکهایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند
آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آنکه ثروت داشت،
بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا میزد،
یا اگرسالم و ثروتمند بود زن و زندگی
بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن
گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب ...
پسر شاه از کنار کلبهای
محقر و فقیرانه رد میشد که شنید یک نفر دارد چیزهایی میگوید.
«شکر خدا که کارم را تمام کردهام .
سیر
و پر غذا خوردهام و میتوانم دراز بکشم و بخوابم !
چه چیز دیگری میتوانم بخواهم ؟ »پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد پول بدهند.
پیکها برای بیرون آوردن
پیراهن مرد داخل کلبه رفتند ...
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت .

سال 1393 مث بقیه سالهای گذشته سپری شده ,
و منتظر ورود سال 1394
هستیم ...
به راستی , ما چه توقعی از سال جدید داریم ؟
به دنبال کدام تغییرات و سرنوشت میگردیم ...؟
چررررررررررررررررررررررررررررررررررررررا ؟
آیا وقت آن نرسیده که بفهمیم تغییرات و اصلاحات از درون ذات مبارکمون سر چشمه میگیره ؟
بیاییم ...!
زشتیها و پلیدیها را از زندگیمون حذف و دیدی تازه و نو همراه با امیدواری را
از سال جدید در وجودمون زنده کنیم ...
از اشتباهات گذشته درس عبرت بگیریم و یک بار دیگر از نو شروع کنیم ...
متن سخنرانی : سید حمید موسوی فرد
" نویسنده خرمشهری "
هــــــــــرروزتـان نـــــــــوروز
نـــــــــــــوروزتـان پـــــیــــروز